شما یادتون نمیاااااد !!!

سلاااااااام...

ایم متن زیبا برای یاداوری آن کارهایی که انجام میدادیم ...یادش بخیر

شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم
 
شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم

شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم..... 
 

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم

شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.

شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده

شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام ...

شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه... احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه

شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو 180 درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم
شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن

شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود


شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن

شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم

شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه

شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل


شما یادتون نمیاد تو دبستان وقتی مشقامونو ننوشته بودیم معلم که میومد بالا سرمون الکی تو کیفمونو می گشتیم میگفتیم خانوم دفترمونو جا گذاشتیم!!

شما یادتون نمیاد، توی خاله بازی یه نوع کیک درست میکردیم به اینصورت که بیسکوییت رو توی کاسه خورد میکردیم و روش آب میریختیم، اییییی الان فکرشو میکنم خیلی مزخرف بود چه جوری میخوردیم ما 

شما یادتون نمیاد: انگشتر فیروزه، خدا کنه بسوزه !

شما یادتون نمیاد ، گرگم به هوا  هوا زمینه هرکه دیر بشینه گرگه زمینه!!!


شما یادتون نمیاد، اون موقعها یکی میومد خونه مون و ما خونه نبودیم، رو در مینوشتن: آمدیم منزل، تشریف نداشتید!!

شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم به آهنگها و شعرها گوش میدادیم و بعضی ها رو اشتباهی میشنیدیم و نمی فهمیدیم منظورش چیه، بعد همونطوری غلط غولوط حفظ میکردیم

شما یادتون نمیاد، خانواده آقای هاشمی رو که میخواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی


شما یادتون نمیاد، با مدادتراش و آب پوست پرتقال، تارعنکبوت درست می کردیم
شما یادتون نمیاد، تو کلاس وقتی درس تموم میشد و وقت اضافه میآوردیم، تا زنگ بخوره این بازی رو میکردیم که یکی از کلاس میرفت بیرون، بعد بچه های تو کلاس یک چیزی رو انتخاب میکردند، اونکه وارد میشد، هرچقدر که به اون چیز نزدیک تر میشد، محکمتر رو میز میکوبیدیم

شما یادتون نمیاد، دبستان که بودیم، هر چی میپرسیدن و میموندیم توش، میگفتیم ما تا سر اینجا خوندیم  


شما یادتون نمیاد: تو دبستان سر کلاس وقتی گچ تموم میشد، خدا خدا میکردیم معلم به ما بگه بریم از دفتر گچ بیاریم
همیشه هم گچ های رنگی زیر دست معلم زود میشکست، بعدم صدای ناهنجار کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه

شما یادتون نمیاد، یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها، یا ضرب المثل یا چیستان ..

شما یادتون نمیاد، قدیما تلویزیون که کنترل نداشت، یکی مجبور بود پایین تلویزیون بخوابه با پاش کانالها رو عوض کنه

شما یادتون نمیاد: گل گل گل اومد کدوم گل؟ همون که رنگارنگاره برای شاپرکها یه خونه قشنگه. کدوم کدوم شاپرک؟؟ همون که روی بالش خالهای سرخ و زرده، با بالهای قشنگش میره و برمیگرده، میره و برمیگرده.. شاپرک خسته میشه... بالهاشوزود میبنده... روی گلها میشینه... شعر میخونه، میخنده

شما یادتون نمیاد، اون مسلسل های پلاستیکی سیاه رو که وقتی ماشه اش رو میکشیدی ترررررررررررررترررررررررر ررر صدا میداد

شما یادتون نمیاد، خط فاصله هایی که بین کلمه هامون میذاشتیم یا با مداد قرمز بود یا وقتی خیلی میخواستیم خاص باشه ستاره می کشیدیم

شما یادتون نمیاد: من کارم، مــــــــــَن کارم. بازو و نیرو دارم، هر چیزی رو میسازم، از تنبلی بیزارم، از تنبلی بیزارم. بعد اون یکی میگفت: اسم من، اندیشه ه ه ه ه ه، به کار میگم همیشه، بی کار و بی اندیشه، چیزی درست نمیشه، چیزی درست نمیشه

--------------------------------
برگرفته از وبلاگ "olomaz88"
 
شما یادتووون میاااااااااااد ؟؟؟
 
قدری برایمان بگو از آن دوران شیرین

اصلا میدونی اسکل چیه که به هر کسی میگی ؟!

سلام...

واسه تنوع نظرتون رو به مطلب زیر جلب میکنم...

امیدوارم که هم لبخندی به لباتون بشینه و هم به اطلاعات عمومیتون افزوده بشه...

 

پرنده ای که در تصویر مشاهده میکنید اسمش هست اسکل

به قیافش نگاه کنییید....

اینگاری واقعا بدون فهمههههههه!!!

همینجوری که میدونید به کسی که فهمش پایین باشه(بدونه شعور) میگن اسکل!!!

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خب یه تکه پا برین ادامه مطلب...

 

ادامه نوشته

وصف هم کلاسی...(اولین)

سلااااام...

عید غدیر رو به تمااااااامی هم رشته ایهااا(منظورم شما خواهر و برادر محترم هستشااااااا)

تبریک میگم و امیدوارم همیشه شاد و خندون باشین....

---------------------------------------------------------------------------------------

امروز به ذهنم رسیییییییییید ...

هروقت که وقت داشته باشم میاام و مینویسمش...البته ممکنه تا اخرین روز دانشجوییمون قدری از نوشته ها تفاوت کند...

از توصیفات من دلخور نشویییییییییییییید و اگر هم شدیییییییییییییید اشکالیییی ندارد!!!

به امید لبخند های زیبایتان...

-----------------------------------

مخلوقیست از شهر زیبایی ... از همین شهرهای زیبای کشورمون ... موجودی زمینی (یا از ذهنیت خودش توصیف شود موجودی  فرا زمینی) با قدی نیمچه بلند  و اسکلت باریکه ای همانند قلم سوسمار ... !!! بدون هیچ پستی و بلندی ای ...

دیلاق نیست اما در ذهنیت من گاهی فردی دیلاق مانند تصور میشود ، از همان دیلاق های زبان "جلال ال احمد" ... یادت هست که چه توصیفات شیرینی بود ...!

عاشق لباسهای ساده و اتو کشیده و قدری رنگارنگ است و از اینکه مدام این سوال را بپرسد که امروز تیپم بهم میاید و لباسم به شلوارم میاید یا نه؟!! و اینکه با این سوالهایش من را تا اخر وقت دانشگاه کچل کند ، بسی لذت میبرد...!

گاهی اوقات با لحنی کشدار میگویم : تو چیکار میکنی که روز به روز خوشتیپ تر و جذاب تر میشوی ... ها؟!!! و آن موقع است که اینگار دنیا را به او داده اند و تا اخر روز خنده اش دو چندان شده و اعتماد به نفس کاذب وجودش را فرا میگیرد ... از ان اعتماد به نفسهایی که  ممکن است تا اخر وقت چندین بار سوتی از خود به در کند ... از ان سوتی های جالب ...!!!

این را هم بگویم که مدام شلوارش را به سر بنده میکوبانت ...  از ان شلوارهای استاد گونه !!! میدانی که کدام استاد را میگویم ؟!!! همان که زبانش در توربین و کمپرسور گیر کرده است اینگاری ... !!!

گهی تند و گهی اهسته قدم میزند ... اهسته  اش که بدانید با التماس و درخواست بوده است و تند های در رفته اش هم که  لابد فلشی در جیب دارد و یا جزوه ای و یا سوالاتی از امتحان به دست که باید بدود دنبال اینو ان تا بهشان برساند ... !!!

لحظه شماری میکند که پایان کلاس فرا رسد که به سرعت برق و باد خودش را به تخته رساند و نوشته های گهر بار استاد را پاک کند ... (در ذهنیتم گاهی به عنوان تخته پاک کن ، ان هم از نوع متحرکش یاد میشود ... )

متخصص پاورپوینت است به گمان خودش ، و خودش چنین تصوری دارد و البته تخصص خاصی هم  در باز کردن درهای کلاس دارد ... سنجاق سر نداردااا ولی اینگاری شاه کلیدها همیشه دست اوست ...

لبی خندان دارد و از محتویات دلش کسی جز اندک گوشهای آدمی باخبر نیست ، از ان گوشهایی که انطرفش بن بست است ... همدمی دارد از خودش جالبتر و البته با ذهنیتی کاملا متفاوت با او ... !!!

نمیدانم خطش تقلیدیست یا اختراعی ؟!! وقتی نوشته هایش را میخوانم یاد آن قورباغه ها و خرچنگ های جیگیل میگیله برنامه های کارتونی میافتم ... شاید هم آن زمان که خط میخی را اختراع کرده اند او هم در آن افتخار سهیم بوده است ... خدا را چه دیده اید !!!

فکرش بازست و قدری آزرده ...!!! از داشته هایش قدری خوشحالست که نگو...!

شاید در برخی از آن ها در حد المپیک که چه عرض کنم در حد بلف های مدیر کاراموزیمون هم اغراق کند ، با این حال طرز بیاناتش جالب است ...

مدام میگوید حال و حوصله ندارم و وقت هم ندارم اما سایه اش را میشود همه جا احساس کرد حتی در سکوت این آشیانه !!!

وقت شناس خوبیست ... خوابش را که در حد نیم ساعتست قبل از کلاسهای ۱۳ تا ۱۵ جای میدهد و خیلی بابت این تایم کلاس ذوق دارد (دلیلش را نمیدانم)... زمان مطالعه اش را شاید نشود تخمین زد ... !!!

گاهی اوقات به گونه ای حرف میزند که میتوان او را از پدر بزرگای شیرین یاد کرد ... از آن نصیحت ها و پند و اندرزهای بزرگ گونه  بر سرت میکوبانت که نگو و نپرس ... !!!

از ان دسته ادمهاییست که به قول خودشان با زمان پیش میروند و در زمان حال خوش اند و به بیخیالی طی میکنند ...

راستی این را هم بگویم که به پاهای بلندش که مانند دسته ی بیل خدابیامرز پدر بزرگم میماند(نور به قبرش ببارد) خیلی مینازد ...

کتک زدن که بلد نیست فقط گاهی از موضوعاتی که خوشش نیاید اون پاهای بلندش را به میان میکشد و قدری بر پشت بنده میسایاند  و تو اینگار نه اینگار !!! و تصورت این است که دستی برای رفع گرد و غبار پیراهنت بر پشتت کشیده شده است و به روی خودت نمی آوری و میگویی آری خیلی ضرباتت برق آسا و مرگ بار بود و تظاهر میکنی که ترسیده ای و او دلش خش ( خوش ) میشود ...

گاهی اوقات ترسناک میشود ... چشمهایش از کاسه بیرون میزند و کمی هم سرخی صورتش دوچندان... با این حال بر خشم نداشته اش فایق میاید و لبخند میزند !!!

از آن دسته حراستیهای جیگیل میگیل هم میتوان تصورش کرد ...اما حیف که نیست ، اگر بود میشد سوژه ای برای لبخنننند .... فقط لبخند!!!

---------------------------

پایان قسمت اول

---------------------------

قسمت های بعد پس از آینده

---------------------------

قدری خسته شده ایم که دلمان  یک فنجان قهوه و یک صندلی راحتی و لحظه ای آهنگ سیاوش  را میخواهد ...

برویم دیگر

بدرررررررررررررررررررررررررررررررررررود

 

دغدغه های زندگی


ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتری داریم؛
راحتی بیشتر، اما زمان کمتر؛
مدارک تحصیلی بالاتر، اما درک عمومی پایین تر؛

بقیه در ادامه مطلب.....

ادامه نوشته

داستان...(سری پنجم)

سلام...

سالها پيش مدتي را در جايي بيابان گونه بسر بردم ... عزيزي چهار ديواري خود را در آن بيابان در اختيار من قرار داد ... يك محوطه بزرگ با يك سرپناه و يك سگ... سگ پير و قوي هيكلي كه براي بودن در آن محيط خلوت و ناامن دوست مناسبي به نظر مي رسيد ...

ما مدتي با هم بودم و من بخشي از غذاي خود را با او سهيم مي شدم و او مرا از دزدان شب محافظت مي كرد ... تا روزي كه آن سگ بيمار شد ...به دليل نامعلومي بدن او زخم بزرگي برداشت و هر روز عود كرد تا كرم برداشت ...

دامپزشك، درمان او را بي اثر دانست و گفت كه نگه داري او بسيار خطرناك است و بايد كشته شود ... صاحب سگ نتوانست اين كار بكند ... از من خواست كه او را از ملك بيرون كنم تا خود در بيابان بميرد ... من او را بيرون كردم ... ابتدا مقاومت مي كرد ولي وقتي ديد مصر هستم رفت و هيچ نشاني از خود باقي نگذاشت ...

هرگز او را نديدم ... تا اينكه روزي برگشت از سوراخي مخفي وارد شده بود، اين راه اختصاصي او بود ... بدون آن زخم وحشتناك ... او زنده مانده بود و برخلاف همه قواعد علمي هيچ اثري از آن زخم باقي نمانده بود ... نميدانم چكار كرده بود و يا غذا از كجا تهيه كرده بود اما فهميده بود كه چرا بايد آنجارا ترك مي كرده و اكنون كه ديگر بيمار و خطرناك نبود بازگشته بود.

در آن نزديكي چهارديواري ديگري بود كه نگهباني داشت و چند روز بعد از بازگشت سگ آن نگهبان را ملاقات كردم و او چيزي به من گفت كه تا عمق وجودم را لرزاند.
او گفت كه سگ در آن اوقاتي كه بيرون شده بود هر شب مي آمده پشت در و تا صبح نگهباني مي داده و صبح پيش از اينكه كسي متوجه حضورش بشود از آنجا ميرفته...هرشب...


من نتوانستم از سكوت آن بيابان چيزي بياموزم اما عشق و قدرشناسي آن سگ و بيكرانگي قلبش مرا در خود خورد كرد و فروريخت. او هميشه از اساتيد من خواهد بود.

(نتیجه اش را خودتان بگویید...؟)

لحظات تنهایی در این آشیانه!!!

سلاااااااام...

"تیکه ای از حرف دل من"

تقدیم با بهترین آرزوها به تمامی هم رشته ایهای عزیز و محترم:

آدم دلش میگیرد وقتی تنها باشد... آدم دلش تنگ میشود وقتی تنها باشد... آدم دلش خیلی چیزها میخواهد وقتی تنها باشد...آدم دلش زار زار گریه میکند وقتی تنها باشد...

آدم یک سر میرود خانه ی دوست که دلش یک خورده ای باز بشود...مینشیند گوشه ای و توی سکوت  خانه ، خیره میشود به کنج های خالی ، به پنجره های سرد  عبوسِ بی پرده ، به درهای خشک،دیوارهایی که رد قاب عکس ها را هنوز دارند روی سینه اشان ، به اتاق خوابهای بی سرو صدا...و خانه انگار خفته است، آرام ، نرم ، و خمیازه میکشد گاه گداری...

به همین راحتی فراموش کرده انگار صاحبخانه های بیست و اندی ساله را ...

 تو ، تو ، تو ، تمام  زندگی ات را ریخته ای توی یک چمدان درش را بسته ای و رفته ای ، و خانه اینجا مانده تک و تنها ... سردش است بی تو ، خانه دلش تنگ است برای قیل و قالهای همیشگی ات و حرفهای دلنشینت...

خانه میخواهدت و دوست دارد که برگردی... هرچند که دوست داشتن خانه دلیل نمیشود ...

راستش را که بخواهی خانه تودار است... به روی خودش نمی آورد که هنوز نرفته دلش تنگ شده برایت، خانه قایمکی دو سه قطره اشک هم ریخته روی شیشه ی پنجره هایش و بعد تندی با گوشه ی پرده ها پاک کرده اشکها را ...

خانه نمیخواهد تو بدانی که هوا چقدر سرد است اینجا ، وقتی که تو نباشی ...

------------------------

ایام میان ترمها ایشالا که به خوبی پشت سر گذاشته میشه...

بهترین ارزوها رو واستون دارم...

موفق باشین

ویترین سوتی...!!!

سلام به دوستان همیشه در صحنه
 
برنامه وبلاگ ما این چند روز یا بهتره بگم این چند ماهه متفاوت از زمان قبلش بود . یعنی اینجوری بگم که تصمیم گرفتیم کمی هم پست های متفاوت و درهم ورهم  بذاریم

حالا دلیلش چی هست؟؟؟ به این خاطر که  دوستانی که سوتی  در مورد بچه های دانشکده و استاد هاو....دارن ، درد دل، اعتراضیا هر چیز دیگه دارن فرصت داشته باشن و در این پست های جورواجور بگن تا ماهم فیضی ببریم!!!و اونا رو یادداشت کنیم واسه وقت خودش که برنامه ی مفصلی داریم ...

بازدید وبلاگ خوبه... اما همه خوانندن ، چرا؟؟؟خب لابد خجالت میکشن...

خیلی چیز ها دست ماست....میتونیم ازالان شروع کنیم...

اما

اما

ما که دست بر نمیداریم

ما هستیم با یه عالمه از سوتی هایی که توی یونی(مخصوصا دانشکده) اتفاق می افته و باید براتون  تعریف کنیم. ما هستیم... .

پس مراقب باشین که سوتییییی ندین دست من!!!

----------------------

یه تیکه متن توی وبلاگ دانشجویی ها دیده بودم در مورد ترم ۵ ایها...خیلی باحال نوشتن:

ترم پنجم:
به خودتان قول شرف میدهید حتماً درس بخوانید!!!صرفاً بخاطر وجدانتان و پاسخ به زحمات خانواده!!!
به پیشنهاد یکی از نارفیقان میروید یک سایت اینترنتی را طراحی میکنید چون کار فرهنگی را دوست دارید!!!
ولی خیلی زود میفهمید خیلی‌ها دوست ندارند...خیلی‌ها هم مدام شبیخون میزنند...حالتان را میگیرند... سایت‌تان را***** میکنند...
شب امتحان علاوه بر جزوه های تکمیل نشده، گزارشهای تکمیل نشده، سایت هم اضافه میشود، قوز بالا قوز!!! دوباره مشروط میشوید...

البته اینو در مورد سال سومی ها باید عرض کنم که:

دانشجو هایی که مطمئن شده اند با تحصیلات دانشگاهی نخواهند توانست آینده‌ی بهتری برای خودشان بسازند.

----------------------

امیدوارم که در لحظه لحظه ی زندگیتون توی مسیر موفقیت گام بردارین و ساد و خندون باشین...

موفق باشین 

 

برگی از زندگی دانشجویی

سلام ، سلام، همگی سلام

آی زندگی سلام آی زندگی سلامممممممممممممم.

اینم برنامه زندگی دانشجویی اقایون خوابگاهی:

صبح ساعت ۷:۰۰ ساعت گوشی زنگ میزنه. ۷:۱۵ زنگ می زنه. ۷:۱۷ زنگ می زنه. ۷:۲۰ زنگ می زنه ۷:۲۱ زنگ می زنه ...... ۷:۳۰ ، ۴ تا گوشی میره تو دیوار...

از ۷:۳۰ تا ۷:۴۵ تو صف دستشویی ، در همین بین صبحانه به صورت کاملا مصالحت آمیز آماده می شه.

۷:۴۵ تا ۸:۱۰ صبحانه می خورند. ۸:۱۱ آماده میشن که بیان سر کلاس .(خانم ها البته از ۶:۳۳ تا ۸:۵۸ دارن از لحاظ ظاهری آماده میشن)

۸:۱۵ یادشون میافته مثل همیشه جزوه و خودکار ندارن. ۸:۳۰ دیگه سر کلاسن.......

اماااااااااااااااا دانشکده را عشقه... بابا آقایون ورودی ۸۹ ، (همه نه) روی صندلی های طبقه دوم دانشکده به صورت کاملا عادی میشینن...یعنی نمی خوابن...نمی ایستن...راه نمیرن...به فرم های سر جوبی نمیشینن...فکر نمیکنن دم کوچه خونشون نشستن...در ضمن متلک های  عهد بوقی هم نمیگن...بابا متلک گفتن هم دو واحدی آموزشی داره...تازه میبینیشون تو حال خودشونن اینگار کشتی هاشون غرق شده!!!

باریکلا به خودمون حداقل ترم ۳ فعالیت داشتیم در هر ضمینه ای!!!چه حرف های پشت سر زدن و چه توهین کردن و چه ....اونا اینا هم بلد نیستن!!!!نمیدونن اینا شیرینیه زندگی دانشجوییه

خانمهای ۸۹ ای هم که اصلا ندیدیمشون....یادمه تا ترم ۳ اکثر خانمهای ۸۸ هم رو نمیشناختیم...

۹۰ ای ها هم که هنوز پاشون به دانشکده باز نشده...(از چه فیضی محروم شدن)

ولی توجه کردین هرکی کلاس کم میااااااره میااااااااد دانشکده ما...دانشکده مکانیک شده کاروانسرا والا...

هر جای دانشگاه میریم یه تغییراتی دادن... نتایجی هم به دنبال داشته... خط خطی شدن اعصاب دانشجو هاااااااا. آقای دکتر میبدی امروز مثلا اومدید تو سلف تفکیک جنسیتی رو اجرا کنییییییید؟؟؟

خداییش وقت ناهار برین ببینید تو این چمنااااااا چجوری کنار هم میشینن (دلم واسه این حشرات موزی و بی زبون که اینجور له و لورده میشن میسوزه وگرنه اصلا این چیزا که به مااا مربوط نمیشه!!!)

آخه دکتر وظایف رئیس دانشگاه چی میشه؟؟؟ غیر از اینکه همش دارین  پشت سر هم ساختمون می سازین که نبوت خیلی  از کلاساش  رو دیوارش ترک خورده...معاد هم که ماشالا مدل پاساژ الماس شرق مشهد ساختین(واسه تنوع گفتم) ....فقط یدونه فواره ی زمانی اون وسط کم داره...

وضیت خوابگاه ها داغونه...با این بازدیدی که بنده از اتاق بچه های رشتمون داشتم این نتیجه گیری حاصل شد...خوابگاه دختر ها در حال ترکیدنه(اینو رو هوا گفتم که سرشون بی کلاه نمونه) فک کنم یکی از انباریهای قسمت خوابگاه الان تبدیل به خوابگاه ورودی جدیدا شده....همچنین سالن مطالعشون هم خوابگاه شده...

این بچه های خودرو هیبریدی پولشون رو از کجا اوردن؟؟؟شنیدیم که بودجه ها یه ذرش هم در این راه خرج نشده و پولش از جاهای دیگه تهیه شده!!!

شنیدیم ۷۰ درصد بودجه باید خرج دانشجو بشه نه خرج ساختمون سازیهای بی دلیل...

الان من رفتم رو موج انتقااااااااااااد(جلومو نگیرین خودمو تو حوض روبرو سلف غرق میکنم!!!)

میگم جناب دکتر بشینید این درد و دلای دانشجوها رو بشنوید...والا صواب داره ها!!!

یدونه سایت ندارسیم ما بچه های فنی ۲!!!باید بریم فنی  ۱ انتظار بکشیم تا یه سیستم خالی بشه... 

واسه این قسمت دیگه کافیه، انتقاد منتقاد تعطیل فعلا...

--------------------

خب اینبار اومدم با یخرده گفت و گوی دانشجویی که اون قسمت بالاییهاش یخرده ایدش مال یکی دیگه از وبلاگاا بود(پارازیت دانشگاه یزد)...

همون چیزی که منتظر بودم داره اتفاق میافته اما نمیدونم چرا حالا که میان ترماا داره شروع میشه!!!باید اتفاق بیافتههههههههههههههههه...اومدم سراغتون با این حرفا تا ترم ۸ البته اگه اجازه بدن...

--------------------

راستی در  پایان این قسمت یه سوال داشتم ازتون....لطفا همکاری کنیییییییییییید

الان وضع دانشکده مکانیک چجوریه به نظرتون؟؟؟نسبت به قبل پیشرفت کرده یا پسرفت؟؟؟

خواستین جواب بدین و نخواستین هم مجبور نیستین!!!

موفق باشین

خشونت هرگز...

سلام...

یکی از دوستان یه شعری برام فرستاده حیفم اومد برای شما نذارم

سخت آشفته و غمگین بودم…

به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم
درهوا چرخاندم...
 
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
 
و
ادامه مطلب...
ادامه نوشته

حل تمارین سری دوم طراحی اجزا 1

سلام خدمت هم رشته ایهای محترم...

حل تمارین سری دوم رو از کتاب حل المسائل شیگلی واستون میگذارم...

امیدوارم مفید  واقع بشه

سوال۲):  Picture on page "Untitled page" :حل سوال ۴۸ در حل المسائل شیگلی

سوال ۱) :Picture on page "Untitled page "  :حل سوال ۵۰ در حل المسائل شیگلی

حل تمارین سری سوم هم دارم که هرکاری کردم نتونستم که بذارم تو وبلاگ...

دیگه یه ذره خودتون تلاش کنیییییییییییید

موفق باشین+

طراحی اجزا

نمودار تمرکز تنش



اگر نا امید شده اید...!!!

اگر فکر می کنید حقوقتان کم است ...

اگر فکر می کنید دوستان زیادی ندارید ...

اگر فکر می کنید درس خواندن سخت است ...

اگر احساس کردید که دیگر باید تسلیم شوید ...

اگر فکر می کنید کارتان سخت است ...

اگر از سیستم حمل و نقل می نالید ...

اگر فکر می کنید جامعه با شما رفتاری نا عادلانه دارد ...

پس به ادامه مطلب بروید...!

ادامه نوشته

دست گلتون درد نکنه...

سلاااااام...

همون طوری اطلاع داشتین امروز جلسه معارفه بود و شما ۸۸ ها هم با حضورتون جلسه رو بسیار گرم و پر شور کرده بودین....

دست یکایکتون درد نکنه و جا داره اینجا از تمامی بروبچ انجمن علمی ۸۸ دانشکدمون کمال تشکر رو کنم...

خودم شاهد بودم که دبیر انجمن اقای صحرانورد کوئیز محاسباتشو برگه سفید تحویل داد و تمام وقت

درگیر این جلسه معارفه و کارهای انجمن و کلاس های نرم افزار بوده و هم چنین از دوستان دیگه مثل

اقا حامد علاقه بند که بنده ی خدا خیلی زحمت کشیدن بابت همین کلاس ها و جلسه ی معارفه....

خانم فیروزفر که بنده ی خدا با این که عضو انجمن علمی نیستن خیلی خیلی بابت این جلسه ی معارفه زحمت کشیدن...

دوستان عزیز اقای شهاب زارع و اقای محمد تشکری و جناب محمود بیداری و اقای

مجیدی اقایون عزیز دیگه و بخصوص مجری محترم و دوست عزیزم اقای اسماعیل بلور که

بابت همین اسپانسر این جلسه که اخرش هم جور نشد خیلی این در اون در زدن...

دست گل همگیتون درد نکنه...

امیدوارم در تمامی مراحل زندگیتون این نشاط رو داشته باشین و هر روزتون بهتر از دیروز...

البته این حرفا رو باید ورودی جدیدا میزدن که امیدوارم زده باشن...

موفق باشین