سلاام...

در میان همه ی نازک کاریهای عیدانه خود دلمان را تکاندیم ... نمیدانم چه شد که برخی از لحظات گذشته هنور که هور هست به یادمان می اید!!!

عجب روزگاری شده است ! دوست غیبت دوست را میپسندد و همین است که دلم آرامش ندارد...

دلواپسم خیلی آن هم در غیاب دوست ... از همان خیلی های گذشته!!!

دلواپس اون همکلاسی هستم که فقط خودش  را میبیند و بس 

دلواپس اون هم کلاسی هستم که زندگی رو تو دودوتا چهارتای خودش نقش میبندد

دلواپس اون هم کلاسی هستم که قولشو میشکنه و تمرینشو تحویل استاد میده و یکمی تا اندکی خودشیرینی میکند

دلواپس اون هم کلاسی هستم که پاسخ سوال دوستش را نمیدهد با اینکه میداند .... و به  گمان خودش کلاس دارد !

دلواپس این همه دانشجو هستم که ۳ سالشون گذشت و هیچ بزرگ نشدن و همان رفتار دبستانی خود را دارند ...

دلواپس اون همکلاسی هستم که واسه همکلاسیش مزاحمت ایجاد میکنه و گمان میکند فقط حودش میداند ...

دلواپس تو هستم خود تو که داری میخونی اینو .... دلواپس تو هستم که نمیدونی چقد ظاهرت با درونت فرق دارد و ادعا میکنی که صادق هستی ...

دلواپس خودم هستم که ... ... ...

خیلی میشود نوشت همین بس که بدانید دلواپس خودم هستم بیش از شما ...

موفق باشین