سلاااااااااااااااااااااااااام

تا اخر بخوان و راهنماییمان کن!!!

روزگاریست میگذرانیم ... تلخیهایش بیشتر به چشم می اید ...آخر انسان چه صبری دارد چه تحملی !!!

خود را به فراموشی میسپاریم، وجودمان را هم به کسی دیگر که با این کار مدام می گویند شعورتان از دست رفته است ! راست میگویند لابد !!!

قدری گریه میکنیم که به ظاهر جبران نداشتن هایمان باشد ...

لبریز از غصه می شویم کسی فکر این را نمی کند که چه کردیم با دلش ... کسی یادش نیست از سوزشش...

میان تفرقه ی نافرجام کسی دادی سر داد ... آنقدر بلند بود که خودش را که آزار داد هیچ (این مهم نیست!)دیوار دل دیگری را فرو ریخت که این مهم است ...

حالا اصلا مرحمی برایش نیست که نیست ... دیوار دل که فرو ریزد حرمت ها دیگر چه کنند ؟!!!

حالا حتی نگاهش هم که می کنیم حسرت میخوریم نه به کوتاهیه خودمان بلکه به ذات ناپاکش که می توانست پاک باشد !!!

قدری که جلوتر می رویم میبینیم ذهنمان را پر کرده ایم از یه خروال حرف فرسوده که مدام توی سرمان وول میخورد ... زمانش کی می رسد که به سراغ خانه تکانیه ذهن برویم ؟ عید تفکراتمان کی می رسد؟!

 میان حرفهایتان که رنگ و بوی روشنفکری داشت قدری قدم زدیم چیزی جز تناقض با وجودتان نیافتیم !!!

باز سکوت کردیم تا بیشتر بشناسمتان اما اینگاری کسی توجهی نمیکند به خراب کاریهایش و اینگاری شعورش را به باد سپرده است !!!

کسی در این میان  قدمهای بلندی برداشت حواسش نبود تعادلش به هم میخورد ... کمکش کردیم که زمین نخورد اما حالا برایمان دم تکان می دهد ... وفا هم وفاهای قدیم ...

می خواستیم مانند قدیمی ها اما در کالبد امروزی زندگی کنیم اما اینگار خوششان می اید مثل خودشان در کالبدی فرسوده و با تفکراتی پوچ  اما با ادعای امروزی زندگی کنیم!!!

باز هم خوشیم به خوشیشان نه به اینکه برایمان مهم هستند نه! همین بس که بتوانیم تحملشان کنیم کافیست !!!

به دنبال روزنه ای بودیم که از آن پرتویی از امید رد کنیم !!! اما بهمان وصله ی ناجور زدن و قدری بیشتر دلمان از کارشان فرو ریخت ...

حالا خودمان را محکم تر ساخته ایم و بهشان نوید منطق می دهیم و هستیم تا آخر ... به قول خودشان ما همه مثل هم و با درک و فهم های یکسان و البته هم سن هستیم ... و به قول خودشان بهتر بود فراموش میشد اما اینگاری برایشان لذت فراوانی داشت کوتاهی دیگری و بهشان چسبید عذرخواهیمان ...

حالا میشویم خار لب دیوار که حتی دیوار هم کوتاه باشد نوید خطر دهیم...

نزدیکمان نشوید که سوت مغزتان آزارتان میدهد!!!

به ریششان خندیدیم ... به ناگفته هایمان افزوده شد ... عذر خواستیم اما اینگار دلشان انقدر بزرگ نبود  که بخشششان را نثارمان کنند ... عذر خواستیم که دل چندی را که محتاج به این بودن شاد کنیم...

اما اینگاری بدجور روحم آزارم میدهد که کوتاه بیایم ... به قصمهایمان هم پای بند هستیم ... حالا بازیگر بازی ای شده ایم که کارگردانش هم خودمان هستیم فقط به یک نفر نیاز هست که قدری بشکند !!! تا غم بازیمان پابرجا باشد !!! همین...

منتظر باشین حتما پیدا میکنم ...

به خدا سپردمتان...

بدرود