یه بنده خدا نشسته بود داشت درسشو میخوند که یهو یه استادی اومد پیشش ...
استاد گفت : الان نوبت توئه که بندازمت ...

طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد ...

استاد : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ... 
اون مرد گفت : حداقل بذار یه چایی از ابدارخونه بیارم خستگیت در بره بعد حال منو بگیر ... 
استاد قبول کرد و اون مرد رفت چایی بیاره ...

توی چایی 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت ...
استاد وقتی چایی رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت ...
مرد وقتی استاد خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست
و منتظر شد تا استاد بیدار شه ...

استاد وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت!
بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به ضد حال زدن(انداختن) میکنم!

نتیجه اخلاقی : در همه حال منصفانه رفتار کنیم و بی جهت تلاش مذبوحانه نکنیم !

-------------------

نتیجه گیری دانشجویی :

وقتی یه استادی قراره باهات لج کنه وبندازتت، زیاد به خودتون رنج ندید ،اخرش زهر خودشو میریزه !

[سر به دیوار کوبیدن]